«مکارگی» وزیر داخله پاکستان

امروز در مجلس چودهری نثار علی خان وزیر داخله پاکستان بودم. او سخنرانی زیرا عنوان «چشم‌انداز امنیتی پاکستان» در لندن داشت. از او در مورد امنیت افغانستان نیز سوال های پرسیده شد. چون مجلس علنی بود، فشرده اظهارتِ مربوط اش را این جا می نویسم. نظریات خودم داخل قوس است.

قربانی بودن پاکستان: ما از 1979 تا کنون قربانی بازی های جهانی بوده ایم. ما می توانستیم در مقاومت مردم افغانستان ضد تجاوز شوروی شرکت نکنیم. بی طرف بمانیم و یا حتی جانب شوروی را بگیریم، ولی به خاطر همسایگی و مسلمانی این کار را نکردیم. اما تمام فشار های ناشی از جنگ ضد شوروی روی شانه های ما افتید و ابرقدرت ها در لحظات حساس تنهایمان گذاشتند. بعد از حملات یازدهم سپتمبر، پرویز مشرف، با زیرپا کردن حاکمیت ملی پاکستان، جانب امریکا را گرفت که باز هم به ضرر پاکستان تمام شد.

{پشک های ما نیز مدتی است که برای رضای خدای عزوجل موش می گیرد! واقعیت این است که ملتی بدتر از افغانستان گول این بازی ها را نخورده است. بهتر آن است که خودمان را بیشتر از این ساده نسازیم و ترفندِ قربانی شدن ها را کنار بگذاریم. هر دوی ما قربانی شدیم ولی پیش از این که ابرقدرت ها گول مان بزند، حرصِ قدرت، احساسات و سادگی های رهبران خود ما، ما را ضربه زده است. البته پاکستان در این سه و نیم دهه به یک بازیگر قوی جهانی تبدیل شد و افغانستان به یک خرابه. کاش ما مانند شما قربانی می شدیم}.

زحمات ما: ما در سه سال گذشته چارده هزار حمله ضد تروریستان را انجام دادیم ولی متاسفانه جامعه جهانی این زحمات ما را نادیده می گیرد. {شاید به خاطری که شواهدی موجود است که پیش از حملاتِ عمده بر مخالفان دولت افغانستان، اطلاعات و زمان کافی به اختیار آنها می گذاشتید تا آنها با فراغت خاطر به پناهگاه های افغانستان شان وارد شود و در زمان مغتنم به پاکستان برگردند}.

بی اعتمادی جهان: پیام ام به جهان این است که تروریزم به افغانستان محدود نیست و تمام جهان را گرفته است. مبارزه با تروریزم ابعاد منطقوی دارد. تاکید می کنم بر ما اعتماد کنید، ما راه حل های مناسبی داریم. راه حل های تان را بر ما تحمیل نکنید. {زمانی که حکومت های پاکستان می گفت، اسامه در خاکش نیست، ملا عمر و شورای کویته نیز در خاکش نیست، جامعه جهانی بر شما اعتماد کرد. اگر می خواهید افغانستان و جهان بر پاکستان باور پیدا کند، شما باید در عمل ثابت سازید که همکار قابل اعتماد اید، نه در سخن.}

روابط ما با بریتانیا در بهترین سطح تاریخی قرار دارد. ولی با آمریکا ما رابطه «عشق و نفرت» داریم. امریکایی ها اکثراً حساسیت های درونی جامعه ما را درنظر نمی گیرند. باید حاکمیت و کرامت ما را احترام کنند. {آمریکایی ها کمک های مالی و نظامی هنگفتی به پاکستان داده است. در عوض متاعی که دریافت کرده دورویی های استخباراتی شماست. در شگفتم چرا امریکا رابطه «انزجار و نفرت» با شما ندارد}.

ما روی طالبان افغانی آنقدر نفوذ نداریم که دیگران فکر می کنند. حتی در بهترین روز هایش که طالبان به کمک های دپلماتیک ما ضرورت داشت، آنها حرف ما را نمی پذیرفتند. آنان مردم «دشوار» و «سرکش» هستند. ولی ما آنها را از خاک خود بیرون رانده ایم. مثال تخریب پیکره های بودا و نسپردن اسامه به آمریکا گواه آن است. به صراحت می گویم، هیچ شبکه ی عملیاتی طالبان افغانی در پاکستان وجود ندارد. کسانی که می گویند طالبان در خاک ماست، ضعف های خود را می پوشانند.

{شکی نیست، استخبارات ما ضعیف تر از شماست. ولی لازم نیست جمیزباند باشیم که برخی واقعیت ها را ببینم. ویدیو های طالبانی که بیعیت شان را به ملا منصور در داخل خاک بلوچستان و خیبرپختونخوا اعلان می کند ببینید و بفهمید تا چه اندازه اطمینان دادن های شما بی معنی است}.

{نتیجه گیری من این است که سیاست کلی پاکستان در قبال افغانستان تغییری نکرده است. آنچه تغییر کرده حکومتی است که مسئولیت خطا ها را به گردن حاکمان گذاشته می اندازد و خود با تاکتیک های جدید به بازار می آید. بی اعتمادی های شدیدی که میان ما و پاکستان است بعید است با این اقدامات پاکستان برچیده شود. آنچه می توان از آنها آموخت این است که چگونه از رویداد ها و جریان های امنیتی/سیاسی «روایت سازی» می کنند و بازیگران منطقوی و جهانی را سرگرم نگه می دارند. من تشویق نمی کنم افغانستان نیز سیاست های خارجی منافقانه و مغرضانه داشته باشد، ولی باید متوجه همسایه شرقی مان باشیم زیرا بسیار «مکارگی» می کند.}

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized, پاکستان, افغانستان | دیدگاهی بنویسید

مدینه‌ی لندن

بامداد امروز مهمان برنامه‌ی پرگار بی بی سی بودم. از پیش دکان های مجاور گذشتم تا به تکسی برسم. خوراکه فروشی همسایه‌ی ما از کرن سینگ و خشکه شویی از عبدالکریم است. هر دو زاده‌ی کابل اند.

تکسی مربوط به یک آژانس انگلیسی بود. راننده اش، شریف، گفت که از نزدیک‌های منطقه‌ی افغانستان است. این نکته را پس از آن گفت که فهمید من از افغانستان ام. پرسیدم از کجایی، پاسخ داد ازجمهوری پغمان!

وقتی برنامه پرگار تمام شد، کارت دخولی ام را به مسئول پذیرش تحویل دادم. کارگردان پرگار گفت این شخص افغان است.

امروز شاید روز استثنایی بوده باشد. ولی این واقعیت را می توان به وضوح دید که افغان های مقیم این‌جا در لایه های گوناگون زندگی بریتانیا حاضر اند. در دانشگاه های بریتانیایی شمار روزافزون دانشجویان افغانی تبار درس می خوانند و در دفاتر دولتی و غیردولتی نیز تعداد شان رو به افزایش است.

از آن که کرن سینگ، عبدالکریم و شریف… در این جا زندگی و کار می کنند متاسف نیستم، زیرا این ها می توانند از این جا به افغانستان پول بفرستند و به خانواده و دوستان شان در افغانستان کمک کنند. شاید این ها روزی بتوانند در افغانستان شرکتی بنا کنند و از آن طریق شغل ایجاد کنند.

البته، از این که در افغانستان وضع به آن اندازه ی وخیم است که هموطنان ما باید خطرات مالی و جانی را متحمل شوند تا در غرب حد اقلِ زندگی شرافتمندانه‌ی داشته باشند، اندوهگین ام.

جوامعی غربی انصارِ مهاجر پروری دارند. کاش هم‌تباران قریشی ما اینقدر ستیزه‌جو نبودند.

نوشته‌شده در Uncategorized, افغانستان, خاطره ها | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

روز زن؛ دو صد «تحفه» چون نیم کردار نیست

 

گفتم، «هشت مارچ فرصتی است که در مورد مشکلات همکاران زن سخن بگوییم و چاره ی بسنجیم.» نماینده اتحادیه زنان دفتر ما جواب داد، «درست است، این کار را می کنیم ولی تحفه هم ضروری است. سالهاست برای ما هدیه داده اند و این رواج نیک نباید متوقف شود.» این پاره ی است از بحث با همکاران ام در اداره اراضی افغانستان شش سال پیش.

در افغانستان – جایی که تا کنون زن بودن نوع تیره بختی پنداشته می شود – قدردانی زنان به هر قالبی که باشد خوش آیند است. حتی وقتی که این گردهمایی ها ظاهربینانه و از معنی تهی باشند، و حتی وقتی بهترین تحفه چادر و یا گل پلاستیکی باشد. زیرا چون دختر مکتبی در کوچه اذیت می شود، حتی بعضاً مادرش برایش می گوید، خطای لباس پوشیدن و یا طرز راه رفتن توست. تقصیر پسران نیست، اگر دختر مکتب نرود، چگونه پسری می تواند او را مزاحمت کند! در چنین حالاتی وقتی برخی می آیند و زن را مقدس می گویند و در زیر پاهای برخی از آنان بهشت را جستجو می کنند، آدمی اندکی به آینده بشریت امیدوار می شود!

ولی شش سال بعد از آن بحث، من امروز هشت مارچ را شادباش، زنده باد و یا مرده باد نمی گویم، زیرا به راستی تبریک گفتن ها و سوغات دادن ها، ذهن ما را از اندیشیدن منطقی به روی مسایل عدالت جنسیتی دور می سازد. در عوض، به این نکته می پردازم که اندیشه های زن ستیزانه در میان مردان و «زنان» افغانستان رایج است. این نکته ساده ی است ولی دلالت های جدی برای برنامه ها و جنبش های دادخواهانه دارد.

برخی اوقات چنین دیده می شود که فعالان زن رایج بودن اندیشه ها ضدِ زن را میان زنان نادیده می گیرند. این شاید به خاطری باشد که در جامعه مردسالار افغانستان، جایی که تصمیم گیرندگان سنتی مردان است، مسئول نهایی نتایج مثبت یا منفی تصامیم نیز آنها شمرده می شوند. ولی مشکل هم در همین جاست، زیرا:

اول، چنین دید، زنان را عاری از توانایی تصمیم گیری فرض می کند. زنان به عوض آن که خودشان را صاحب سرنوشت شان حس کنند، حس بیچارگی و مظلومیت ابدی شان استمرار می یابد. چنین حس تاثیرات ناگوار روانی و رفتاری در پی دارد.

دوم، با چنین اندیشه، ما نمی توانیم به علت های اصلی نابرابری ها بپردازیم. دشمنِ عدالت که جهل و هنجارهای ناپسندیده ی اجتماعی است را رها می کنیم و به جنس ناقضِ حق می چسپیم. علت را می گذاریم، می کنیم و به معلول می پردازیم. گناه را از بین نمی بریم و فقط گناهکار را سرزنش می کنیم. و زن را فرشته و مرد را عفریته می پنداریم. این نوع نگرش، فقط می تواند زنان و مردان را عقده مندتر و جداتر سازد.

به موضوع تحفه بر می گردم. باید امروز را هدر ندهیم. خوب است با تحفه دادن به نیاز های عاطفی برخی از زنان رسیدگی کنیم – گرچه اگر می توانید از گل پلاستیکی پرهیز کنید! ولی اگر راستی راغب ایم افغانستان را محیط دوستانه تری برای زنان و مردان بسازیم، امروز در عمل کاری کنیم.

مثلاً من وعده می کنم که یک عادت زن ستیزانه ام – گفتن و یا خندیدن به فکاهی های که در آن زنان مسخره شده اند – را اصلاح کنم. اگر کسی چنین جوک ها را گفت، تلاش می کنم نخندم. خودم نمی گویم، و اگر مجبور شدم بگویم، یک فکاهی ضد مرد نیزحواله می کنم.

مادرم، آمینه نادر، این شعر را بسیار می گوید و من اینجا می نویسم: هنرمند بودن به گفتار نیست / دو صد گفته چون نیم کردار نیست.

نوشته‌شده در Uncategorized, افغانستان, عدالت | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

افغانستان و پاکستان: بدِ همسایه را همسایه داند

کم‌تر کشور‌های همسایه را می‌توان یافت که مردم و دولت‌های آن‌ها با هم کینه نداشته باشند. اکثر طرفداران دونالد ترامپ، نامزد احتمالی محافظه‌کاران برای ریاست‌جمهوری امریکا، نسبت به مکزیک بدگمان‌اند. آن‌ها مهاجران مکزیکی را قاچاقبران مواد مخدر و تجاوزگران جنسی می‌دانند. در گذشته‌ها، زمانی که انگلیس‌ها و فرانسوی‌ها درگیر جنگ نبودند، اطلاعات مضحک در مورد یک‌دیگر پخش می‌کردند. به‌طور نمونه انگلیس‌ها فکر می‌کردند که از بس بدن فرانسوی‌ها بوی زننده دارد، آن‌ها مجبورند خودشان را عطر بزنند. شاید این‌گونه شایعه‌ها به‌خاطر حسادت عطرسازان انگلیسی نسبت به کیفیت عطر فرانسوی پخش می‌گردید.

چنین عادت‌های دیرینه زود نمی‌میرند. یک بررسی در سال ۲۰۰۵ نشان داد که ۷۳ درصد بریتانیوی‌ها زمانی که در مورد فرانسوی‌ها فکر می‌کنند، در ذهن‌شان تصورات قالبی منفی (استریوتایپ) خطور می‌کند. شاید دید ترک‌ها در مورد کرد‌ها نیز همین طور باشد؛ و ایرانی‌ها در مورد ترک‌ها و افغان‌ها چنین بیندیشند- به تازگی سریال ایرانی که در آن افغان‌ها مردم جنایتکار معرفی شده‌اند، در شبکه‌های اجتماعی هیاهو به پا کرده است. مردم افغانستان به نوبه خود در مورد پاکستانی‌ها نیز تصورات قالبی دارند.

ولی درک واقعی همسایگان برای ایجاد و حفظ تعادل قوا و مناسبات نیک لازمی‌ است. به‌ویژه اگر آن‌ها ۴۲۵۰ کیلومتر مرز مشترک داشته باشند و یکی از آن‌ها حدود چهار دهه در سیاست کشور دیگری نقش و دخالت مستقیم داشته باشد.

زور و زر

چند روز پیش، سرتاج عزیز، مشاور نخست‌وزیر پاکستان، در واشنگتن اعتراف کرد که کشورش رهبران طالبان را میزبانی می‌کند. او گفت سال‌ها است طالبان و اعضای خانواده آن‌ها از خدمات صحی کشورش بهره می‌برند. اقرار او مانند داغ گفتن آفتاب است و حیرت برنمی‌انگیزد. ولی جسارتش شگفتی‌آور است که این سخن را به ابرقدرتی می‌گوید که سال‌ها برای انجام ندادن این کار به پاکستان باج پرداخته است!

چنین دلیری از کجا می‌آید؟ شاید بخش عمده‌اش از توانایی‌های نظامی ‌و هسته‌ای پاکستان باشد ولی بخش دیگرش از زیرکی‌های سیاستمداران‌شان است که برای سرگرم نگهداشتن قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، هر روز آش تازه‌ای می‌پزند. شاید این بار نیز زیر کاسه اذعان حکومت پاکستان نیم کاسه‌هایی باشد. بعید است افغانستان و سایر کشور‌های دخیل در روند مذاکره با طالبان با این اظهارات، بر صداقت سیاستمداران و نظامیان پاکستان ایمان بیاورند. ولی از ناگزیری هم‌چنان به بازی‌های سیاسی‌شان تن خواهند داد.

از لحاظ اقتصادی نیز پاکستان غنی‌تر است. نظر به آمار صندوق بین‌المللی پول، در سال ۲۰۱۴ هر پاکستانی به‌صورت اوسط ۱۴۲۷ دالر درآمد داشت. در حالی که این رقم برای هر فرد افغان ۶۱۴ دالر بود. نظر به جمعیت ۱۹۶ میلیونی پاکستان- شش و نیم برابر افغانستان- این تفاوت بسیار بزرگی است.

یک قسمت ثروت پاکستان به‌خاطر کمک‌های ملکی و نظامی ‌است که از متحدان غربی و عربی‌اش به‌‌دست آورده است. ولی بخش دیگرش به خاطری قوی بودن بخش خصوصی آن کشور است. تولیدات پاکستانی بازار مصرفی بزرگی در افغانستان دارند. زمانی که به‌خاطر تیرگی روابط سیاسی تردد چنین کالا‌ها مختل می‌شود، اجناس در بازار‌های افغانستان بسیار قیمت و یا کمیاب می‌شوند.

ثروتمندی پاکستان در چند دهه اخیر اتفاق نیفتاده است. ماه گذشته در جلسه مجلس سنای بریتانیا شرکت کرده بودم که در آن جیمی‌ کارتر، رییس‌جمهور سابق امریکا سخن می‌گفت. او قصه کرد که حدود سی سال پیش برای مبارزه با بیماری کرم گینی‌- همانی که مانند مار است و در علایم صحی در گرد چوب پیچان است‌- به افریقا رفته بود. این بیماری از آب‌های ایستاده پیدا می‌شود. او گفت: «وقتی صدها روستایی را دیدیم که کرم‌های زنده از بدن‌شان بیرون می‌آیند، به خود لرزیدیم. عذابی که آن‌ها می‌کشیدند، طاقت‌فرسا بود. یک بانکدار پاکستانی در آن‌جا با ما بود. او وعده سپرد که هزینه کور کردن تمام آب‌های ایستاده و در عوض، کندن چاه‌ها را برای تمام این قریه‌ها خواهد پرداخت. این کار شد و مردم آن روستاها از شر کرم گینی رهایی یافتند.» من تا حال، قصه‌ی مشابهی در مورد تجار افغانستان نشنیده‌ام.

قدرت نرم

از لحاظ فرهنگی و علمی ‌نیز پاکستان کشور قابل ملاحظه‌ای است. اکثر افغان‌ها می‌دانند لابی پاکستان در غرب، چین و کشور‌های عربی قوی است. شاید این نفوذ آن‌ها به‌خاطر شمار بالا و سابقه‌دار پاکستانی‌های مقیم خارج و یا سرمایه‌گذاری دیپلوماتیک دولت پاکستان باشد. ولی کم‌تر می‌دانیم که پاکستانی‌ها تا کنون دو جایزه نوبل (در فزیک و صلح) گرفته‌اند. چند روز پیش یک زن پاکستانی، شرمین عبید چنای، برنده جایزه اسکار شد. او بار دوم است این جایزه را در عرصه مستندسازی کوتاه به‌دست می‌آورد.

در کتاب «روشنگری گمشده؛ عصر طلایی آسیای مرکزی از تهاجم عرب تا تیمور لنگ» نویسنده امریکایی آن، افغانستان را نیز شامل این خطه می‌داند. رییس‌جمهور اشرف‌غنی در مجالس بین‌المللی به کرات از این کتاب نقل قول می‌کند تا جلال علمی‌ افغانستان را بازتاب دهد. ولی یگانه دانشمند زنده‌ای که از او در این کتاب نقل و قول شده، عبدالسلام، ساینس‌دان پاکستانی است.

شماری از رسانه‌های انگلیسی زبان پاکستان و نویسندگان‌شان شهرت و نفوذ جهانی دارند. برای افغان‌ها رنج‌آور است که یکی از نام‌آور‌ترین کارشناسان طالبان و جنگ افغانستان، احمد رشید، اهل پاکستان است. تا کنون نیز، برخی رسانه‌های بین‌المللی در مصاحبه‌های‌شان در مورد افغانستان از روزنامه‌نگاران، استادان دانشگاه و آگاهان پاکستانی استفاده می‌کنند. مهاجرت‌های بزرگ افغان‌ها به پاکستان باعث شده امروز بیشتر مردم افغانستان با موسیقی و زبان پاکستانی‌ها آشنا باشند تا بر عکس آن.

نتیجه

خلاصه، سیاستمداران، نظامیان، ساینس‌دانان، هنرمندان و مردم پاکستان بسیار پیشرفته و پیچیده‌تر از آن‌اند که مردم افغانستان می‌پندارند. شاید این به‌خاطر تمدن کهنی باشد که پاکستانیان امروز در دامن آن پرورش یافته‌اند؛ شاید میراث استعمار بریتانیا باشد که آن‌ها را جهانی‌تر ساخته است؛ شاید میزان بالای داد و ستد تجارتی و فکری باشد؛ شاید آگاه بودن طیف بزرگی از افراد جامعه؛ و یا رقابت‌های نظامی‌ همسایگانش… و یا شاید همه‌اش.

به‌طور معمول زمانی‌که ما مردم افغانستان در مورد پاکستان فکر می‌کنیم، توجه ما را خاک و آب ایالت‌های خیبر پختونخواه و بلوچستان و یا ملاهای تندرو و پیروان چشم‌بسته آن‌ها می‌برد. برخی از کهنه‌فکران ما فقط دال و فلم‌های مبتذل سینمایی آن‌ها را به یاد می‌آورند. افغان‌ها به کرات پاکستانی‌ها را بی‌فرهنگ و بی‌تاریخ گفته توهین می‌کنند.

در حالی که ما به شدت نیاز داریم به ملت و دولت پاکستان بنگیریم تا ضعف‌های‌مان را متوجه شویم. برداشت‌های نادرست نسبت به بزرگ‌ترین همسایه‌مان اگر در حد آوازه‌ها و تصورات قالبی میان عوام باقی ماند زیاد مضر نیست، گرچه از لحاظ اخلاقی نادرست است. کافی است درک کنیم که استریوتایپ‌های ایرانی‌ها نسبت به افغان‌ها ما را به چه حد آزرده ساخته است. ولی اگر این درک نادرست پاکستان جز پالیسی‌های سیاسی، نظامی ‌و تجارتی ما باشد، می‌تواند سال‌ها زمینه‌‌ساز تداوم مداخله و بهره‌برداری پاکستان از ما گردد. ما هیچ‌گاهی نخواهیم توانست «سیال» برابری برای همسایه‌مان باشیم. بهتر است، پاکستان را پشه نه بلکه پیلی که هست به شمار آریم.

این نوشته در یکشنبه ۱۶ حوت ۱۳۹۴ در روزنامه هشت صبح نشر شد.

نوشته‌شده در Uncategorized, نوشته های نشر شده در نشرات دیگر, پاکستان, افغانستان | برچسب‌خورده با , , | دیدگاهی بنویسید

ناسازه‌ی انتخاب؛ آنچه کم اش زیاد است

دوستی بریتانیایی دارم که «آن لاین دیتنگ» می کند، یعنی از طریق انترنیت همسر جستجو می کند. چندی پیش او را خسته و گرفته یافتم. حکایت می کرد که با مردی ملاقات کرده که همه معیار‌هایش را داراست ولی قدش کوتاه است. از دیگری شکایت می کرد که پیشه‌ی مناسبی ندارد؛ و از همه جالب‌تر، کسی را دیده که به غایت مهربان بوده، ولی مرد‌های بسیار مهربان برای او جذابیتی ندارند!

مثال بالا نمونه‌یی از فراوانی گزینه‌هاست. این روز‌ها، گزینه‌ها بسیار زیاد شده اند: شبکه‌های بی شمار تلویزونی، رستوران‌های متعدد، دانشگاه‌های زیاد و رشته‌های تحصیلی زیادتر، موبایل‌های متنوع و… . در واقع، بشر هیچ گاهی چنین پهنه‌ی گسترده‌یی از امکان انتخاب نداشته است.

داشتن حق انتخاب از نشانه‌های جامعه‌ی آزاد، عصری و ثروتمند است. ارزش این حق را کسانی می دانند که در سایه‌ی نظام‌های دیکتاتوری یا در جوامع فقیر زندگی کرده باشند. با این حال، انتخاب زیاد می تواند ما را تا اعماق گیجی ببرد و کیفیت زندگی ما را ضعیف سازد. این حالت فایده و خسران همزمان انتخاب را در اصطلاح فنی آن ناسازه‌ی (پارادوکس) انتخاب می گویند، که توسط روانشناس معاصر باری شوارتز بر سر زبان‌ها افتاد.

شوارتز می گوید که:

الف) گزینه‌های فروان می توانند باعث فلج درونی شوند. این تیوری به مدد بعضی مطالعات و آزمون‌ها تایید شده است. در آزمایشی، یک فروشگاه 24 نوع جیل (شیرینی) را به نمایش گذاشت. از مشتری‌ها خواسته شد هر مقدار دل شان خواست مزه جیل را بچشند و بعد اگر خواستد آن را با تخفیف بخرند. روز بعدی فروشندگان آزمون را تکرار کردند ولی این بار فقط شش نوع جیل را به نمایش گذاشتند. جالب این که فروش جیل در روز دومی ده برابر افزایش یافت. در روز اول مشتری‌ها آن قدر گزینه داشتند که اکثر آنها نتوانستند تصمیم بگیرند.

ب) گزینه‌های زیاد باعث خرابی تصمیم می شود. مثلاً در گذشته باشندگان یک شهر، خویشان نزدیک، ساکنان ناحیه یا همصنفی‌های دانشگاه خود را می شناختند و از میان آنها یکی را برای همسری بر می گزیدند. معیار‌هایی را که آنها در نظر می گرفتند جذابیت فزیکی، ذکاوت، اخلاق نیک، ثروت وغیره بود. حالا، در نتیجه‌ی مهاجرت‌ها و جا‌بجایی‌های وسیع و پیشرفت فن آوری‌های اطلاعاتی مانند فیس بوک و موبایل، امکان انتخاب بسیار زیاد شده است؛ تا حدی که معیارها را نیز ضربه زنده اند. شاید کم نباشند افرادی که فقط به خاطر کوتاهی پاهای یک فرد یا فربه بودن صورت او، معیار‌های عمده‌ی دیگر مانند ذکاوت و فهم او را نادیده بگیرند و او را برای همسری نپذیرند.

ج) انتخاب‌های زیاد باعث افزایش نارضایتی می شود. آیا می توان از میان مثلاً 200 گزینه، بهترین گزینه را انتخاب کرد؟ اصلاً امکان ندارد. چطور می توان زمان آن را یافت که 200 گزینه را بررسی کرد؟ داشتن گزینه‌های زیاد باعث می شود بسیاری از افراد حتی بعد از انتخاب، حرص گزینه‌ی دیگری را بخورند. مصداق چنین نارضایتی‌ها را می توان در بسیار تصامیم دید – از خریداری لپ تاپ و موتر تا تصمیم‌های مهم‌تر زندگی.

راه حل: پیش از آن که بخواهید از میان گزینه‌های مختلف یکی را برگزینید، در مورد معیار‌های تان بیاندیشد (اگر می توانید آنها را بنویسید). و وقتی با کسی یا چیزی که با آن معیار‌ها همخوانی داشت روبرو شدید، دریغ نورزید! این نکته را بپذیرید که در اکثر موارد نمی شود تصمیم بی‌عیبی اتخاذ کرد. کمال گرایی تام (perfectionism) را فراموش کنید. در عوض، دوست داشتنِ انتخابِ نسبتاً بی عیب تان را یاد بگیرید. به خاطر بسپارید که در عصر انتخاب، آنچه زیاد اش کم است قناعت است.

خردِ دیگر، نوشته 14

نوشته‌شده در Uncategorized, خردِ دیگر | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

تاثیر بهره مندی؛ چرا ارزش متاع من بالاتر است

در بخش های آخری داستان «اسب جنگی»، البرت که صاحب اصلی اسب است، پس از سپری کردن چندین جنگ و جراحت های شدید، اسب اش را پیدا می کند و فرصت خریدن آن – از طریق مزایده- را به دست می آورد. هم سنگران اش که می دانستند او برای این اسب چه ازخودگذری هایی نکرده، پول شان را جمع نموده در اختیار او می گذارند.

از بخت بد، آنها با پیرمردی خیره سر روبرو می شوند که حاضراست مزرعه و دارایی هایش را بفروشد تا اسب را از آنِ خود کند. برای آن پیرمرد این اسب ارزش عاطفی داشت، زیرا «ایمیلی»، نواسه اش، آخرین روزهای زندگی خود را با آن اسب سپری کرده بود. او که برایش نواسه اش جهانی ارزش داشت، می توانست جهانش را برای اسبی بفروشد.

هر شی جدا از ارزش پولی آن ارزش های دیگری نیز دارد. مالکیت و بهره مندی از یک جنس باعث می شود افراد پاره یی از خاطرات خود را با آن گره بزنند، و به این ترتیب، آن شی را ارزشمندتر بپندارند. روان شناسان چنین حالت را «تاثیر بهره مندی» (Endowment Effect) می گویند.
ا
کثراً، تاثیر بهره مندی باعث می شود زمانی که یک جنس را می فروشیم بخواهیم به قیمت بالاتر بفروشیم و وقتی می خریم بخواهیم ارزانتر بخریم. دان اریلی، استاد دانشگاه دیوک، این حالت را با اجرای تجربه یی ثابت کرد. او میان نصف شاگردان اش تکت مسابقه ی باسکتبال را توزیع کرد و بعد از صاحبان تکت پرسید که تکت شان را به چند خواهند فروخت و از دیگران پرسید تکت ها را چند خواهند خرید. فروشندگان به صورت میانگین 2400 دالر و مشتریان به صورت میانگین 170 دالر پیشنهاد کردند.

تاثیر بهره مندی آنقدر قوی است که حتی حس مالکیت تقریبی نیز می تواند ارزش کالایی را بالا ببرد. در حراج ها کسی که تا مراحل آخر مزایده می کند و خودش را کم کم مالک آن جنس احساس می کند، گاهی بالاتر از قیمت اصلی جنس، پول می پردازد. عقل انسان در چنین حالت ها، صاحب نشدن کالا را نوعی نقصان به حساب می آورد.

در برخی قضایای دگر نیز چنین است. مثلاً، اگر کسی در مرحله ی نخست استخدام حذف شود، نسبت به کسی که در مرحله های بعدی صعود کرده و سپس حذف می شود زجر کمتری می کشد. یک دلیلش این است که فرد دومی وقت و انرژی بیشتری را صرف کرده است و از این بابت دلخور است. ولی دلیل دیگرش این است که در مراحل بعد، به متقاضی بیشتر حسِ تصاحب وظیفه دست می دهد.

تاثیر بهره مندی باعث می شود، اگر قلم 100 افغانیگی ما گم شود، بالاتر از 100 افغانی ناراحت شویم، به ویژه اگر آن قلم را دوست عزیزی تحفه داده باشد؛ و باعث می شود موتر و خانه ی خود را بالاتر از ارزش بازار آن قیمت گذاری کنیم و وقتی خریداران چانه زنی کنند، ناراحت شویم. برای رفع چنین دل‌شکستگی‌ها کافی است مالکیت خود را نوعی امانت داری فکر کنیم و بپذیریم «در حقیقت مالک هر شی خداست». مالکیت متاع شما بر حسب تصادف بوده و دست طبیعت آن را روزی از شما خواهد گرفت.

خردِ دیگر، نوشته 13
یادداشت: تاثیر بهره مندی ربط نزدیکی به تاثیر مالکیت دارد. در آن مورد در آینده خواهم نوشت.

نوشته‌شده در Uncategorized, خردِ دیگر | برچسب‌خورده با , , | دیدگاهی بنویسید

گرایه‌ی پسندیدن؛ تنها چشم عاشق کور نیست

تا به حال با فروشنده‌یی سر خورده اید که گفته از عطر، لباس، موبایل و یا طرز چانه زنی تان خوشش می آید؟ در فروشندگی و روابط تجاری شاید کمتر حربه‌یی کاراتر از چنین جملات باشد. این جمله باعث می شود بسیاری کسان بسیاری اوقات چیزهایی را بخرند که هیچگاهی ضرورت شان را نداشته اند.

پسند، پسندیدن و پسندیده شدن نوعی حالت روانی را ایجاد می کند که پژوهشگران آن را گرایه‌ی پسندیدن (Liking Bias) می گویند. این گرایه، توانایی تصمیم گیری عقلانی را در فرد تضعیف می کند. پژوهش‌ها بیان می دارند که ما در این سه حالت افراد را می پسندیم: جاذبه‌ی فزیکی داشته باشد، در اصالت، شخصیت و علایق با ما مشابه باشد، و ما را بپسندد.

ازاین روست که در تبلیغات بازرگانی اکثراً کسانی را به کار می برند که جاذبه‌ی ظاهری داشته باشند. در برخی جا‌ها که استفاده از زیبارویان به دلایلی میسر نباشد از اشخاصی که با مخاطبان مشابه باشند استفاده می کنند. مثلاً، در روز‌های اول پس از سقوط طالبان، شرکت‌ها در تبلیغات شان از عکس مردان سالخورده‌ی لنگی دار با ریش دراز استفاده‌ی کافی بردند. در کشور‌های صنعتی نیز، شرکت‌ها پول هنگفتی را صرف پژوهش‌های بازاریابی می کنند. آنها ویژگی‌های گروه مخاطب شان را می کاوند تا تبلیغات شان را مشابه به آن مشخصات طراحی کنند.

بازتابیدنِ رفتار شخص دیگری در رفتار خود نیز می تواند افراد را قابل پسند بسازد. این شگرد در مذاکرات تجاری و سیاسی بسیار استفاده می شود. رهبران سیاسی با پوشیدن کلاه، پاپوش، خنجر و سایر ویژگی‌های فرهنگی کشور‌های دیگر می خواهند خود را آیینه فرهنگ آنها نشان دهند. در ملاقات‌های درون کشوری سیاسیون، طبع، وضع اقتصادی و حالت روانی شنوندگان خود را شناسایی و طبق آنها سخن و دیدگاه‌های خود را تنظیم می کنند.

در مثال‌های ظریف‌تر، مذاکره کنندگان موفق سرعت گفتار، واژه‌ها و ژست‌های خود را طبق شاخص‌های جانب مذاکره عیار می سازند. اگر طرف آهسته و شمرده حرف بزند، او از تیزگفتاری می پرهیزد و اگر در موقع گفتگو سر خود را گاهگاهی می خارد، او نیز تقلید می کند. این کارها نوعی پیوند طبیعی را با طرف مقابل ایجاد می کند، که در اصل، خیلی تصنعی و طراحی شده است. ولی می تواند منجر به عقد پیمان مطلوب گردد.

چرا چنین است؟ پسندیدن حالت پیچیده‌ی ذهنی است که مغز بشر نمی تواند آن را بر اساس معیار‌های بی‌طرفانه اندازه گیری کند. ما اغلب به عوض این که بیاندیشیم که به چه نیازمندیم، چه اندازه نیازمندیم و چگونه می توانیم نیازمندی مان را رفع کنیم، به این می اندیشیم که از چه خوش مان می آید. محاسبه‌ی پسندیدن آنقدر زمان‌بر و ثقیل است که مغز اکثر مردان آن را به مقام جذابیت فیزیکی کاهش می دهد. به همین دلیل است که در زوج گیری‌ها، آنان اکثراً مهمترین و در برخی موارد تنها ارزش یک زن را در وجود ظاهری او خلاصه می کنند.

از قدیم گفته اند که چشم عاشق کور است، ولی حتی اگر عاشق نباشیم و کسی را اندک بپسندیم، حواس و تصمیم گیری مان متاثر می گردد. شما اگر باری با کسی روبرو شدید که گفت از شما خوشش می آید، متوجه غرض پنهانی او باشید و نگذارید آله‌ی دست او قرار گیرید. در فروشگاه‌ها، با فروشندگان عمداً صمیمی نشوید، به ویژه اگر از جنس مخالف باشد، مگر آن که خودتان واقعاً جذابتر باشید!

اگر از شوخی بگذریم، بیایید مطلوبیت یک شخص، فراورد، جنبش و یا اندیشه را در ارزش‌های اصیل آنها جستجو کنیم نه در جذابیت صاحب آن.

خردِ دیگر، نوشته 12

نوشته‌شده در Uncategorized, خردِ دیگر | برچسب‌خورده با , , | دیدگاهی بنویسید